![]() |
![]() |
|
| شرح مختصری از زندگانی امام صادق ع و بیان حقایقی از تاریخ حیات ایشان |
|
امام صادق (علیه السلام)در آینه کتب و مقالات
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 2:29 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
سیره امام صادق (علیه السلام) در رفتار با اصحاب
دوران 34 ساله امامت امامجعفرصادق (علیهالسلام) فرصتی طلایی بود تا تشنهکامانِ معارفِ نابِ الهی را از سرچشمه زلال وحی سیراب سازد و در این خلال، برخوردهای آن حضرت با گروههای دگر اندیش سازنده و آموزنده بود. هنگامی که مفضل علیه زندیقی، عتابآمیز صحبت کرد، آن زندیق نتوانست تعجب خود را پنهان کند و گفت گمان نمیبرم شما از حلقه شاگردان جعفر صادق باشید چه اینکه ایشان رفتاری بس ملایمتر و خوشایندتر از این جوش و خروش شما دارد. «عنوان بصری» میگوید، من از محضر مالکبنانس دانش فرا میگرفتم و بنا را بر آن گذاشتم که از محضر جعفربنمحمد(علیهالسلام) نیز دانش فرا بگیرم و بعد از اجازه بر او وارد شدم و گفتم: السلام علی الشریف و او در جوابم فرمود: أدخل علی برکة اللّه! آن حضرت که با زنادقه و مخالفان این نوع برخورد کریمانه را دارد، به یقین با اصحاب و شاگردان خاص خویش، رفتاری والاتر از این خواهد داشت. او سالها بر کرسی درس و منبر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) قرار گرفت و هزاران شاگرد را در مکتب خود تربیت کرد. سلوک علمی امامصادق (علیهالسلام) طی این سیوچند سال، برخورد شایسته یک استاد را با شاگردان خود به زیباترین وجه ترسیم میکند و ما در این مجال کوتاه به چند عنوان مختصر اشاره میکنیم:
الف: تشویق و تکریم شاگردان شایستهتاریخ پربار زندگی امامصادق (علیهالسلام) نشان میدهد که آن حضرت، چه در حضور و چه در غیاب یاران و شاگردان شایسته خود، نسبت به آنان، تعبیرات زیبایی دارد که نشانگر تشویقِ آنها و احترام به آنان است. نمونه چند رفتار احترامآمیز آن حضرت در حق شاگردان ایشان، ذکر میشود.
1ـ ابان محمدبن ابان بن تغلبابان میگوید: از پدرم شنیدم که میگفت: به اتفاق پدرم ابان تغلب خدمت امامصادق (علیهالسلام) رسیدیم. همینکه نگاه امام به پدرم افتاد، دستور داد بالش برای پدرم نهادند و با پدرم مصافحه و معانقه کرد و به او خوشامد گفت.2
2ـ فضیل بن یسارهر گاه امام فضیل بن یسار را میدید میفرمود: هر کس که دوست دارد به سوی مردی از اهل بهشت نظر کند به فضیل نگاه کند. و میفرمود: فضیل از اصحاب پدر من است و من دوست میدارم کسی را که دوست بدارد یاران پدرش را.3
3ـ هشام بن محمدامام (علیهالسلام) نسبت به هشامبنمحمدالسائبالکلبی بسیار عنایت داشت بهگونهای که هر گاه بر حضرت وارد میشد، امامصادق (علیهالسلام) او را نزد خود مینشاند و با او با گشادهرویی و نشاط سخن میگفت.4
4ـ حمران بناعینبکیر بناعین در ایام حج بر امامصادق (علیهالسلام) وارد شد، حضرت سراغ حمران را از او گرفت، بکیر گفت: امسال نتوانست به حج بیاید؛ با آنکه شوق زیادی داشت که به حضور شما نیز شرفیاب شود، اما به شما سلام رساند. حضرت فرمود: بر تو و او، سلام باد... حمرانْ مؤمن و از اهل بهشت است.5
5ـ هشام بن الحکمهشام آنچنان نزد امام موقعیت ممتازی داشت که گاهی بزرگان دیگر بر او رشک میبردند. در منی حضرت صادق(علیهالسلام) و افرادی چون حمران، قیس، صر و یونس و... حضور داشتند که هشام بر آنها وارد شد، امامصادق(علیهالسلام) او را بر همگان مقدّم داشت. حضرت دریافت که احترام به هشام بر حضار گران آمده است؛ لذا فرمود: هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده6.
ب: اُنس با شاگردانمنظور از انس با شاگردان، مراوده، دیدوبازدید و شرکت در مجالس آنها است. بهاین معنی که آن حضرت دیدار با ایشان را دوست میداشته و دوری آنان باعث دلتنگی حضرت میشده است. غبسه میگوید: از امامصادق(علیهالسلام) شنیدم که میفرمود: من از دست مردم مدینه و تنهایی خودم به خدا شکایت میکنم تا اینکه شما بر ما وارد شوید و از ورود شما شادمان میشوم و ای کاش این طاغیه ـ منصور دوانیقی ـ مرا آزاد میگذاشت که خانهای بگیرم و در آن سکونت کنم و شما را نیز همراه خود در آن جای دهم.7 و یا خطاب به ابوحمزه میگفت: إنّی لأستریح اذا رأیتک8 ای ابوحمزه از دیدار شما آرام میشوم. و یا زمانی که عقبةبنخالد، معلیبنخنیس و عثمان بن عمران بر حضرت امامصادق (علیهالسلام) وارد شدند، حضرت فرمود: خوش آمدید، خوش آمدید؛ ای کسانی که ما را دوست دارند و ما آنها را دوست داریم. و سپس فرمود: جَعلکم اللّه مَعَنا فی الدُّنیا و آلاخرة.9
ج: میداندادن برای سخنگفتنگاهی اصحاب و شاگردان امامصادق(علیهالسلام) در محضر شریف آن امام همام، لب به سخن نمیگشودند؛ نخست به این دلیل که هیبت معنوی امام جرأت سخن گفتن در محضر ایشان را از حاضرین سلب میکرد، دیگر اینکه سخن گفتن در محضر ایشان را نوعی خلاف نزاکت به حساب میآوردند. در چنین اوضاع و احوالی حضرت خودش دستور به مناظره میدادند و راضی نمیشدند که هیبت ایشان و ادب دوستان، از کسی سلب جرأت نماید. لذا در محفلی که مناظره و گفتگو بود، دیدند حمران بن اعین ساکت است. حضرت سؤال کردند که چرا سخن نمیگویی؟ حمران گفت: سرور من، سوگند یاده کردهام که در مجلسی که شما حضور دارید به خود اجازه سخن گفتن ندهم. حضرت فرمودند: من به تو اجازه دادم، حال سخن بگو.10
د: تقدیر از تلاشهای علمیهمه شاگردان آن حضرت در راه حفظ آثار اهلبیت (علیهمالسلام) اهتمام میورزیدند، اما برخی از آنها نقش بیشتری داشتند و درست به همین دلیل، امام بر خود لازم دیده است که از تلاشهای برجسته و صادقانه آنها قدردانی نماید. درباره زراره فرمود: «رحم الله زرارة بن اعین، لو لا زراره لاندرست آثار النبوة و احادیث ابی؛11 خدا رحمت کند زرارة را که اگر تلاشهای او نبود آثار نبوت و احادیث پدرم تباه میشد». و در حق زرارة و محمد بن مسلم و برید بن معاویة و لیث بختری فرمود: اینان از نجبا هستند و از امنای الهی به شمار میآیند، حلال و حرام خدا را میدانند و اگر اینان نبود آثار نبوت تباه میشد.12 جلوه دیگر تقدیر از تلاشهای علمی؛ ارجاع مردم به شاگردان خود است که در سیره عملی امام صادق بارها دیده شده است؛ ـ به فیض بن مختار فرمود، هر وقت خواستی بر احادیث ما آگاهی یابی، سراغ آن شخص را بگیر. و با دست مبارک به زرارة بن اعین اشاره فرمود.13 ـ مردی از شام برای بحث و گفتگو نزد حضرت آمده بود، ایشان آن شخص را به حمران ارجاع داد، آن شخص گفت، من برای مناظره با شخص شما آمدهام نه حمران، حضرت فرمود، اگر بر ایشان ظفر یافتی، گویا بر من غالب شدهای. بعد از ختم مناظره، حضرت از مرد شامی سؤال کرد که حمران را چگونه یافتی؟ گفت: بسیار حاذق و ماهر بود. هر آنچه که پرسیدم، بهخوبی جواب گفت.14 ـ عبدالله بن یعفور میگوید: از حضرت سؤال کردم که گاهی سؤالی پیش میآید و ما به شما دسترسی نداریم، در اینگونه مواقع چه کنیم؟ حضرت فرمود: چرا نزد محمد بن مسلم نمیروی، زیرا که او از پدرم علم و دانش فراگرفته و نزد او موجه بوده است.
ه : راهنمایی و تذکرانسان غیرمعصوم هرچه دانش داشته باشد و تلاشهای علمی صادقانه صورت داده باشد باز هم بینیاز از منبع فیض نیست که هر از گاهی رو بهسوی او آورد و نقاط قوت خود را از زبان او بشنود و بر ضعفهای خود وقوف یابد تا در صدد رفع آنها برآید. حضرت امامصادق(علیهالسلام) با هدف توانمندساختن شاگردان، نقاط ضعف و قوت آنان را گوشزد میکرد. به حمران میگفت: در بحث، سخنی را دنبال میکنی و به نتیجه میرسانی. به هشام بن سالم فرمود: میخواهی بحث را دنبال کنی و به نتیجه برسانی اما توانایی نداری. به احول فرمود: در بحث و مناظره قیاس بسیار میآوری و باطل را به باطل جواب میدهی. به قیس فرمود: در گفتگو به حق نزدیک میشوی اما از اخبار و احادیث نبوی فاصله میگیری و حق را به باطل میآمیزی، اما بدان که سخن حق هر چند کم باشد تو را از باطل، بسیار بینیاز خواهد کرد. به هشام بنحکم فرمود: تو در بحث پیش میروی همینکه میخواهی به زمین بخوری دوباره پرواز میکنی و کسی همانند تو باید با مردم سخن بگوید. از لغزش بپرهیز که امداد و شفاعتْ یاریگر تو خواهد بود.15
و: ابراز خشم از اسائه ادب به شاگردانکسانی از کوفه به محضر شریف حضرت رسیدند و از کسانی چون برید و زرارة و محمد بن مسلم عیبجویی کردند، حضرت به آنها فرمود: ای گروه عیبجو و هرکس که همفکر شما ماست! خدا روح شما را پاک نگرداند. شما از کسانی عیب میگویید که امین خدا بر حلال و حرام دین شما هستند. آنان ستارگان شیعیانم هستند، چه زنده باشند چه مرده. اینان یاد پدرم را زنده کردهاند. راوی میگوید: سپس حضرت از شدت ناراحتی گریه کردند و آنگاه اضافه کردند: آنان کسانی هستند که مشمول صلوات و رحمت خداوند میباشند، چه زنده باشند و چه مرده و آنان «برید عجل»، «زرارة»، «ابوبصیر» و «محمدبنمسلم» هستند.16
ز: تأثر از فوت یاران و طلب آمرزشزمانی که خبر رحلت ابان بن تغلب به حضرت رسید، بر او رحمت فرستاد و سوگند یاد کرد که مرگ ابان دل مرا به درد آورده است.17 در فوت یونس بن ضبیان فرمود: رحمه الله و بنی له بیتا فیالجنة کان والله مأمونا علیالحدیث.18
ح: زیارت قبر یارانعبدالملکبناعین شیبانی کوفی، یکی از یاران باوفا و از شاگردان امامصادق (علیهالسلام) بود که در نزد امام قرب و احترام فراوان داشت. ایشان در مدینه از دنیا رفت، حضرت در حق ایشان دعا کرد: خدایا! او را در روز قیامت جزو ثقل محمد (صلیاللهعلیهوآله) قرار ده، چه اینکه او در نزد ما از بهترین بندگانت بود. سپس با جمعی دیگر به زیارت قبر او رفت و در کنار تربتش بر او رحمت فرستاد.19
پی نوشتها:1ـ جواد فاضل، معصوم هفتم و هشتم، ص 94. 2ـ رجال نجاشی، ص 8. 3ـ سفینة البحار، ج 2، ص 370. 4ـ منتهی الامال، ج 2، ص 179. 5ـ اختصاص مفید، ص 192. 6ـ سفینة البحار، ج 2، ص 719. 7ـ همان، ص 21. 8ـ شاگردان مکتب ائمه، ص 100. 9ـ تنقیح المقال، ج 2، ص 247. 10ـ سفینةالبحار، ج 1، ص 334. 11ـ اختصاص مفید، ص 61. 12ـ تنقیح المقال، ج 1، ص 165. 13ـ منتهی الامال، ج 2، ص 171. 14ـ همان، ص 170. 15ـ ارشاد مفید، ص 262. 16ـ تنقیح المقال، ج 1، ص 165. 17ـ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 25. 18ـ منتهی الامال، ج 2، ص 180. 19ـ جامع الرواة، ج 1، ص 519. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 2:7 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
سیمای بهلول عاقل و راه او شیوهای دیگر در دفاع از ولایت و گریز از دوزخ درزمانه بیداد و ستم بود. در شهر کوفه دیده به جهان گشود و آرامآرام چنان دیگر مردان حق راه سعادت پیمود کوفه زادگاهفرزانگانی بیشمار و راد مردانی فرهیخته بود که در پرتو انوارهدایت و امامت تشیع نور افشانی میکردند. آن دیار، جنب و جوشمردان بزرگی را به یاد دارد که هریک افتخارانی فراموش ناشدنیدر راه حقیقتخلق کردند. و اینک نیز به تماشای یکی از آن مردان خدایی مینشینیم. پدرش که عموی هارون الرشید خلیفه عباسی بود، «عمرو» نامداشت. عمرو کوفی فرزندی داشت که نامش را «وهب» نهاده بود وکنیهاش «ابو وهب» نام گرفت. اما این فرزند خوشنام کوفی، درمیان مردم به «بهلول» معروف شده بود. آری، «بهلول عاقل» همان مردی است که برخی دشمنان کم خرد، ویرا «بهلول دیوانه» نام نهاده بودند. دل آن عاقل اندیشمند، برغم اینکه خود از عباسیان به شمارمیرفت، همچون برخی دیگر از کوفیان حق طلب، جلوهگاه نور ولایت وتشیع گردید. در آن زمان، امام صادق(ع) از شهر مدینه نورافشانی میکرد و هدایت امت پیامبراکرم(ص) را بر عهده داشت. کوفه نیز یکی از آن شهرهایی بود که مردان بسیاری از آنبرخاسته، با حرکتبه سوی مدینه، چونان پروانههای عاشق بر گردصادق آل محمد(ع) میچرخیدند. در عصر امام صادق(ع) بهلول کوفینیز بسان دیگر همشهریان خویش، در جرگه این عاشقان در آمده ودر زمره شاگردان خاص آن خورشید صداقت جای گرفت. علامه شهیدقاضی نورالله شوشتری، با استناد به کتاب «تاریخ گزیده» پساز بیان مطالب فوق آورده است: «او (بهلول) در زمره متقیان عصر خویش قرار داشت.» مولف کتاب«روضات الجنات»، در معرفی بهلول عاقل چنین آورده است: «عالم عارف کامل، کاشف از لطایف اسرار و فنون، بهلول بن عمروعاقل عادل کوفی صوفی (صیرفی) معروف به مجنون ... از شاگردانبرگزیده امام صادق(ع) است. وی در فنون حکمت، معارف و آداباسلامی، فردی تکمیل است.» سپس چنین مینویسد: «بهلول در ردیف فتوا دهندگان به شیوه مذهب تشیع بود و دردوران خویش، دارای مقبولیت عمومی بود.» بهلول عاقل به ترویجو نشر معارف اهلبیت(علیهم السلام) پرداخت. فراگیری و سپسبازگویی و نقل روایات و احادیث معصومین از جمله فعالیتهاییاست که هریک از راویان و شاگردان مکتب ائمه(علیهم السلام) بدانهمت میگماردند. بهلول، از افرادی همچون «عمر بن دینار» که خود نیز ازشاگردان امام صادق(ع) بود، روایت نقل کرده است. علاوه بر وی«ایمن بن نابل» و «عاصم بن ابی النجود» از دیگر محدثانیهستند که بهلول به واسطه آنان، احادیثی را نقل کرده است. اوهمواره به دفاع از مکتب تشیع عشق میورزید و در کمترین فرصت،به این رسالت دینی خویش جامه عمل میپوشید. مناظرات بسیار او با مخالفان ولایت دلیلی گویا بر این مدعاست. روزی، شخصی معروف به «عدوی» از نوادگان خلیفه دوم (عمر بنخطاب) در یک جلسه عمومی، به مناظره با بهلول نشست.عدوی در یکی از سوالهای خود از بهلول پرسید: اگر تو خود رااهل ایمان میدانی، بگو ایمان چیست؟ بهلول در جواب گفت: قال مولای جعفر بن محمد الصادق(ع)،«الایمان عقد بالقلب و قول باللسان و عمل بالجوارح والارکان.» یعنی مولایم امام صادق(ع) فرمود: ایمان اعتقاد قلبیاست که بر زبان آورده میشود و با اعضاء و جوارح خویشتن بدانعمل میشود. عدوی که از مخالفان تشیع و به دنبال تضعیف موقعیت امامصادق(ع) نزد مردمان بود، خطاب به بهلول گفت: تو به گونهایمیگویی «مولای صادق من» که گویا به جز وی انسان صادق وراستگویی وجود ندارد. بهلول گفت: آری چنین است. در این صورت این اشکال بر شما واردمیشود که جد تو عمر به گونهای ابوبکر را صدیق نام نهاد کهگویا در زمان وی، راستگویی دیگر نبوده است. عدویگفت: آری، بجز او کسی دیگر راستگو درست کردار نبود. بهلول گفت: این سخن تو بر خلاف کتاب قرآن و سنت پیامبر(ص) است. زیرا خداوند در کتابش، ایمان آورندگان به خدا و رسولش را صدیقمعرفی کرده و فرموده است: «... والذین آمنوا بالله و رسوله اولئک هم الصدیقون» همچنینسنت نبوی چنین است که پیامبر(ص) به اصحاب خویش فرمود: هرگاهکار نیکی انجام دادی، از صدیقان خواهی بود. عدوی گفت: ابوبکر بدان جهت صدیق نامیده شد که اولین مردی بودکه نبوت پیامبر اسلام(ص) را تصدیق کرد. بهلول گفت: با اینکه وی اولین نفر نبود (بلکه امام علی(ع) اولین شخص بود)، آیه مورد نظر دارای معنای عام است و از نظرعلم ادبیات عرب و عبارت قرآن، اختصاص یافتن «صدیق» به یکنفر، نادرست است. عدوی دیگر جوابی نداشت و برای فرار از این رسوایی، به سوالاتدیگری روی آورد. بهلول از یاران امام صادق(ع) شمرده میشد. امابه نظر میرسد فضای اختناق و زورگوییهای سیاسی خلفای عباسی، برخی از اصحاب امام(ع) را بر آن میداشت تا حمایت و پشتیبانیخویش را به صورت کامل آشکار ننمایند و شاید همین عامل موجبگردیده است تا برخی از متون اصلی علم رجال را ثبت نکنند.البته برخی از بزرگان به گوشهای از خصوصیات وی، اشاراتیهرچند کوتاه کردهاند. از آن جمله محقق بزرگوار، علامهمامقانی است که پس از معرفی وی، نکاتی از ماجراهای زندگانیاشرا بیان کرده است. ایشان در فهرست اولیه کتاب خود، بهلول رافردی عاقل و مورد اطمنان دانستهاند. مولف گرانقدر «قاموسالرجال» که پژوهشهای رجالی خویش را با دیدی منتقدانه بر اساسکتاب «تنقیح المقال» نگاشته است، پس از ذکر نام بهلول، بخشیاز مناظرات وی با خلفای عباسی را بیان کرده است. همچنینپژوهشگری دیگر در کتاب «منتهیالمقال»، علاوه بر بیان برخی ازمناظرات بهلول دربارهاش چنین نوشته است: «از برخی کتابهای تاریخ و غیر آن، معلوم میشود که بهلولدارای فضل و جلال و مقام بزرگی بوده است.» بهلول در عصر امام کاظم(ع) امت اسلام، پس از شهادت امام صادق(ع) رو به سوی فرزند و جانشینشایسته او کرده، از امام موسی کاظم(ع) به عنوان هفتمین ذخیرهالهی و نور آسمانی پیروی کردند. عباسیان که همواره عظمت معنوی و اجتماعی ائمه(علیهم السلام) رامانع دنیا داری و زور مداری خویش میدانستند با حیلههای مختلف،در صدد از میان برداشتن صالحترین عناصر جامعه انسانی بودند.از این رو، هارون عباسی بر آن شد تا به هر شیوه ممکن، امامموسی بن جعفر(ع) را به قتل برساند. برای عملی کردن فکر خویش،به دنبال آن بود تا آن امام را متهم به خروج و قیام بر ضدحکومتخویش نموده، از این طریق ریختن خون ایشان را مباح وکردار زشتخویش را عمل مشروع جلوه دهد. بر این اساس، تصمیمگرفتحکم قتل امام کاظم(ع) را از فقیهان و دانشمندان با نفوذعصر خویش دریافت کند. خلیفه عباسی به سراغ بهلول که در آن دوران، از فقیهان زبده ومورد قبول زمانه خویش بود رفته و از او در خواست کرد تا فتوایقتل امام(ع) را صادر کند. بهلول که از یک سو دلباخته امامخویش بود و از سوی دیگر بیم آن میرفت که مخالفتبا در خواستهارون به قتل وی بینجامد، برای تعیین تکلیف نزد امام کاظم(ع)رفت و پس از بیان ماجرا خوستار راهنمایی از ایشان شد. امام موسی کاظم(ع) دستور داد تا بهلول برای فرار از صدور چنینفتوایی و نیز نجات جان خویش، خود را به دیوانگی زده خویشتن رااز این ماجرا رهایی سازد. بهلول اندیشمند نیز به دستور امامعزیز خویش عمل نمود و از آن پس، چرخ زندگی وی به گونهای دیگرچرخیدن گرفت. ماجرای فوق که از علامه قاضی نورالله شوشتری نقل شده است.بخوبی نشان خواهد داد که موقعیت اجتماعی و مقبولیت عمومی ومقام فقهی بهلول به اندازهای بود که هارون الرشید چنینمیپنداشت که چنانچه بهلول، ریختن خون آن امام معصوم(ع) راجایز بداند، دیگر هیچ خطری ازناحیه مردم او را تهدید نخواهدکرد و به اصطلاح بیانیه فقهی و سیاسی بهلول در این باره، حکومتعباسیان را مصونیتسیاسی و دینی خواهد بخشید. چرا دیوانگی؟ در باره اینکه چرا بهلول خود را به دیوانگی زد و از آن پس درمیان جامعه به «بهلول مجنون» معروف شد، داستانی دیگر آمدهاست: هارون الرشید خلیفه عباسی تصمیم گرفت تا شخصی را به عنوانقاضی بغداد منصوب کند. از این رو با اطرافیان خویش مشورت کردو به رای آنها، بهلول را شایسته منصب قضاوت دانست. بهلول کهتا آن زمان در کوفه بسر میبرد، از سوی هارون به بغداد دعوتشد. هارون به او گفت: درامر خلافتبه کمک تو نیازمندم. بهلولگفت: چگونه باید تو را یاری کنم؟ هارون گفت: منصب قضاوت بغداد را بپذیر. بهلول که خلافت عباسیان را غاصبانه میدانستبه هیچ وجه حاضر بههمکاری با حکومت آنان نبود، جواب داد: من شایسته این مقامنیستم. هارون در جواب گفت: مردم بغداد تو را شایسته این مقاممیدانند. بهلول گفت: سبحان الله، من خویشتن را بهتر از دیگران میشناسم. اگر در گفته خود (که شایسته قضاوت نیستم) راستگو باشم، پسهمان است که گفتم. و چنانچه در این گفته خود، دروغگو باشم،انسان دروغگو شایسته تصدی قضاوت نیست. هارون عباسی همچنان برنظر خویش اصرار و پافشاری میکرد تا وی قضاوت را بپذیرد. هربارجواب و عذر بهلول را به گونهای رد میکرد. بهلول که حاضر بههمکاری با دشمنان اهلبیت: نبود، ناچار جواب داد: امشب را بهمن مهلت دهید. هارون آن شب را به او مهلت داد و صبحگاهان مردممشاهده کردند که بهلول سوار بر چوبی شده و چون اسب سواری دربازار حرکت میکند و میگوید: کنار بروید و راه را باز کنید کهاسب من شما را لگد نزند. زندگی با درد و رنج اگر چه این داستان، نیز چون ماجرای قبل، بیانگر صلاحیت علمی وفقهی بهلول است اما از سوی دیگر نشان از غمی جانکاه در میانشیعیان و زندگی سخت و درد آور آنان در دوران حاکمیت ودیکتاتورهای عباسی است. فقیهان و فرزانگانی چون بهلول، هریک باید به گونهای غیرمتعارف به زندگی خویش ادامه میدادند و این همه تنها به جرمعشق به اهلبیت(علیهم السلام) بود و بس. شاید پیشنهاد قضاوت ازسوی هارون، برای اجرای همان نیت قتل امام(ع) بوده است و گویابهلول بخوبی میدانست که با توجه به اوضاع سیاسی آن دوره،چنانچه در جایگاه قضاوت بغداد بنشیند، پس از چندی دو راه بیشنخواهد داشت. فتوای قتل امام کاظم(ع) و یا کشته شدن. شیوه پیشنهادی امام کاظم(ع) نسبتبه بهلول نیز بهترین ومناسبترین راه حل مشکل بوده است. تجربهای دیگر البته اینگونه مسائل در عصر امام کاظم(ع) تازگی نداشت. چهاینکه قبل از آن در دوران امامت امام محمد باقر(ع) اوضاعزمانه به گونهای شد که جابر بن یزید جعفی که از شاگردان ویژهو بسیار صمیمی امام باقر(ع) بود، به سفارش امام خویش، شیوهایهمچون شیوه زندگانی بهلول در پیش گرفت. جابر که از ارادتمندانخاندان پیامبر(ص) بود، در کوفه به ارشاد مردم میپرداخت. فعالیتهای فرهنگی و تبلیغات مذهبی جابر، خلیفه و دستاندرکاران حکومت را به خشم آورد تا جایی که وجود وی را برایبقای سیاسی خود خطرناک میدانستند. از این رو هشام بنعبدالملک، توطئه قتل وی را طرح ریزی کرد. امام باقر(ع) برای نجات جان جابر، نامهای به او نوشت و دستورداد تا وی خود را به دیوانگی زده تا از این شر رهایی یابد. واو به دستور امام عمل کرد و از گزند خلیفه مصون ماند. بهلول عاقل سرانجام چنین سرنوشتی پیدا کرد و بناچار تا آخرعمر خویش، به همان شیوه رفتار میکرد. بطوری که در میان مردمبه «دیوانه» معروف شد. شیوه به ظاهر دیوانگی او تنها و تنها در برخی از رفتارها وبرخوردها بوده است. و الا در هیچ یک از گفتارها و کلمات وعبارات بهلول، کوچکترین نشانی از ضعف عقلی و یا اختلال روانیوجود ندارد بلکه گفتهها و نظریات وی سرشار از زیرکی، عقل وفراست کامل است که هر شخصی با خواندن مناظرات و مباحثاتبهلول، خود بدین نتیجه خواهد رسید. بهلول در همین موقعیتبه ظاهر دیوانگیاش، مناظرههای بسیاری بامنکران اهلبیت و مخالفان مذهب تشیع ترتیب داد که در لابلایآنها، سخنانی نغز و شیرین از او نقل شده است. بهلول و ابو حنیفه قاضی نورالله شوشتری یکی از مناظرات بهلول را چنین بیان کردهاست. روزی بهلول از کنار خانه ابوحنیفه (از پیشوایان اهل سنت) عبورمیکرد. در این هنگام شنید که وی به شاگردان خویش میگوید: امام جعفرصادق(ع) سه مطلب گفته است که من آن را دوست نداشته ونمیپسندم. اول آنکه میگوید: شیطان با آتش جهنم عذاب میشود. چگونه شیطان که خود از آتش است، با آتش عذاب میشود؟ دیگر آنکه میگوید: خدا را نمیتوان دید. چگونه چیزی را کهموجود باشد نمیتوان دید؟ سوم آنکه میگوید: انسان در کارهای خویش، فاعل مختار است و حالآنکه نصوص و متون دینی برخلاف آن است. (و خداوند خالق و پدیدآورنده همه چیز است.) بهلول کلوخی برداشت و به طرف ابوحنیفهپرتاب کرد و گریخت. کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او راآزرد. پس از دستگیری بهلول، برای شکایت وی را نزد حاکم بردند. بهلول به او گفت: چه آزاری از سوی من به تو رسیده است؟ ابوحنیفه گفت: کلوخی به پیشانیام زده و سر من را به دردآوردهای. بهلول گفت: درد را به من نشان بده؟ ابوحنیفه گفت: درد را چگونه میتوان دید؟ بهلول گفت: پس چرا (بر امام صادق(ع) اعتراض میکردی و میگفتیچگونه میتوان گفت که خداوند موجود است ولی نمیتوان او را دید؟ علاوه آن کلوخ خاک بود و تو نیز از خاک هستی پس نمیبایستخاکاز خاک آزار ببیند وعذاب شود. همچنین من تقصیری ندارم و بایداز خدا شکایت کنی، زیرا تو خود میگفتی انسان فاعل کارهای خویشنیست و همه کارها به ستخداست. پس چرا تو مرا نزد حاکم آورده و ادعای قصاص میکنی؟ ابوحنیفه با شنیدن سخنان منطقی و عاقلانه بهلول شرمنده شد و ازشکایتخویش منصرف گشته، جلسه دادگاه را ترک کرد. پژوهشگرمعاصر، علامه شوشتری، پس از نقل ماجرای فوق، نظر علامه مامقانیرا تایید کرده مینویسد: سزاوار است که ابوحنیفه برای شکایت از بهلول، نزد منصور عباسیرفته باشد نه نزد هارون. زیرا ابو حنیفه، قبل از خلافت هارونوفات کرده است. ارادت بهلول به پیشوایان معصوم و مخالفتسرسختانه با مخالفان ایشان، همواره محور فعالیتهای وی بود. حتی پس از دیوانهنماییاش این رفتار را نیز از خود بروز میدادو از کمترین فرصتبرای تحقیر و تضعیف دشمنان میکوشید. داستانهای زیر نمونهای از آن است. روزی وزیر هارون الرشید(خلیفه عباسی) به بهلول گفت: خوشا به حالت که خلیفه تو راسرپرست و فرمانروای خوکها وگرگها قرار داده است. بهلول بدونفاصله به وزیر گفت: پس مواظب باش که از اطاعت و فرمانروایی منخارج نشوی. پس از این جواب، وزیر خجل و شرمنده شد. هنگامی کهبهلول در بصره بود، برخی دور او را گرفته گفتند: ای بهلولدیوانگان بصره را برای ما بشمار؟ بهلول گفت: شمارش دیوانگانبسیار بطول میانجامد ولی میتوانم عاقلان را بشمارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 2:2 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
رهنمودهای امام صادق علیه السلام به عبدالله بن جندب سفارشهای امام صادق(ع) به عبدالله بن جندب در بردارنده حکمتهایبسیاری است و راه و رسم زندگی را به همه آنها که خواهان سعادتاخروی هستند، میآموزد. امام صادق(ع) به آسیبشناسی اجتماعی میپردازد و هنجارها وناهنجارها را معرفی میکند. شرح معانی بلند این سفارشها فرصتزیاد و توان علمی فراوان میطلبد که نگارنده از آنها برخوردارنیست. نوشتار حاضر شرحی مختصر بر سخنان امام صادق(ع) است. ابتدا دو مقدمه را تقدیم مینماییم: 1- عبدالله بن جندب کیست؟عبدالله بن جندب از علمای بزرگ شیعه و راویان پارسا ومورداطمینان درسده دوم هجری و از یاران امام صادق، امام کاظم وامام رضا علیهم السلام است. (1) وی نزد ائمه علیهم السلام مقامو منزلت رفیعی داشت. (2) عبدالله بن جندب از امام رضا(ع)پرسید: آیا از من راضی هستید؟ آن حضرت فرمود: بله، قسم بهخداوند! خدا و رسولش نیز از تو راضی هستند. (3) عشق و ارادت خالصانه عبدالله بن جندب به اهلبیت علیهم السلاموتلاش فراوان او برای ترویج فرهنگ شیعی سبب شده است که نام اودر بین صدها راوی حدیث جاودانه بماند. روایتهای فراوان او گواهاین که وی در نقل و حفظ احادیث ائمه علیهم السلام نقش عمدهایداشته است. 2 سند وصیتقدیمیترین منبع شیعی که سفارشهای امام صادق(ع) به عبدالله بنجندب را نقل کرده، کتاب «تحف العقول»، (4) اثر دانشمندوارسته شیعه، فقیه و محدث بزرگ، «ابومحمدحسن بن علی بن حسینبن شعبه حرانی» است، که در قرن چهارم هجری و معاصر شیخ صدوق(متوفای 318 ه .ق) میزیست. او استاد شیخ مفید (متوفای413 ه. ق) بود. عبدالله بن جندب نزد عالمان رجال، شخصیتی ستودنیدارد. ابن شعبه حرانی سفارشهای امام صادق(ع) به عبدالله بن جندب راهمانند سایر روایتهای بدون ذکرنام راویان آن آورده است. اودرمقدمه تحف العقول به این نکته اشاره و دلیلش را این گونهبیان میکند: «به منظور سبکی، اختصار و ایجاز و نیز باتوجه بهمحتوای احادیث که بیشتر درباره آداب، اخلاق، مواعظ و حکمتهااست، سندهای روایتها را نیاوردم.» (5) علامه مجلسی(ره) در کتاب ارزشمند بحارالانوار، (6) متن کاملسفارشهای امام صادق(ع) به عبدالله بن جندب را به نقل از تحفالعقول، با تفاوتهای بسیار اندک آورده است. با توجه به مقام والای مولف و محتوای احادیث که در باب اخلاق وآداب وسنن است. حذف سند حدیثها خللی به وجود نخواهد آورد،زیرا تمام عالمان شیعه همواره از این کتاب پرارزش استفادهکردهاند و به آن اعتماد داشتهاند. هشدار به دوستانامام صادق(ع) دراولین جمله از سفارشهای سازنده خود، به دوستانخود هشدار میدهد و آنها را از خطر دامهای شیطان آگاه میسازد: «یاعبدالله! لقد نصب ابلیس حبائله فی دارالغرور فما یقصد فیهاالااولیائنا»; ای عبدالله! ابلیس دامهایش را در دنیای فریبندهفقط به قصد شکار دوستان ما پهن کرده است. امام صادق(ع) به عبدالله بن جندب هشدار میدهد که مواظبشکارگاهها و دامهای شیطان باشد: یابن جندب! ان للشیطان مصائد یصطادبها فتحاموا شباکهومصائده.» ای پسر جندب! شیطان مکانهایی برای شکار دارد. مواظب دامها وشکارگاههای او باشید! عبدالله بن جندب میپرسد: یابن رسول الله(ص) و ماهی؟ ای پسرفرستاده خدا! آنها چیستند؟ «اما مصائده فصد عن برالاخوان، و اما شباکه فنوم عن قضاءالصلوات التی فرض الله.» اما ابزار شکار او استشیطان ایجادمانع در نیکی به برادران و دامهای شیطان خفتن از انجام نمازهایواجب است. فایدههای نیکی به برادراندر رفتارها و روابط اجتماعی، که تشکیل دهنده بخش عظیمی اززندگی انسانها، است، داشتن حس همیاری و روحیه نیکی به برادراندینی نشاندهدهنده پویایی و سلامت جامعه است.امام صادق(ع) ازسویی بیتوجهی به آن را شکارگاه شیطان شمرده و از سوی دیگراهمیت و ارزش این خصلت نیکو را با ذکر گوشه هایی از آثار وفوائد آن، این گونه بیان داشته است: الف- عبادت خدا هدف از آفرینش انسان در فرهنگ متعالی قرآن، بندگی و کرنش درمقابل آفریدگار است: (و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون) (7) ;«جن و انس را جز برای بندگی و عبادت نیافریدم.» از جلوههایپرارزش این هدف، نیکویی به برادران و دیدار آنها است. «اما انه مایعبدالله بمثل نقل الاقدام الی برالاخوان وزیارتهم»; آگاه باش! همانا خداوند به چیزی مانند گام برداشتندر راه نیکی به برادران و دیدار آنها بندگی نشده است. ب- سعی بین صفا و مروه دومین اثر نیکی به دیگران، داشتن ثواب سعی بین صفا و مروه است: «یابن جندب! الماشی فی حاجه اخیه کالساعی بین الصفا والمروه.» ای پسر جندب! کسی که برای بر طرف کردن نیاز برادر خود گام برمیدارد مانند کسی است که سعی بین صفا و مروه میکند. ج- به خون غلطیدن در راه خدا ارزش دیگری که نیکی به برادران دینی در پی دارد همانندی آن باکشته شدن در راه خدا است: «وقاضی حاجته کالمتشحط بدمه فی سبیلالله یوم بدر واحد»; برطرف کننده نیاز برادر دینی همانند کسیاست که روز بدر و احد در راه خدا به خون خود بغلطد. د- همنشینی با حور «یابن جندب! من سره ان یزوجه الله الحور العین و یتوجه بالنورفلیدخل علی اخیه المؤمن السرور»; ایپسرجندب! هرکه خوشحالمیشود از این که خداوند او را به ازدواج حورالعین در آورد وتاج نور برسرش نهد باید دل برادر مومنش را شاد سازد. عقوبتسستی دررفع نیاز برادرانجامعهای که به مشکلات و گرفتاریهای همنوعان خود بیتوجه باشد ونسبتبه حقوق نیازمندان سستی نماید زمینه عذاب سختخداوند رافراهم آورده است: «ما عذب الله امه الا عنداستهانتهم بحقوق فقراء اخوانهم»;خداوند امتی را عذاب نخواهد کرد، مگر در وقتی که نسبتبه حقوقبرادران نیازمند خود سستی نمایند. آسیبشناسی روابط اجتماعیامام جعفرصادق(ع) چند مورد از آسیبهای روابط اجتماعی را چنینبیان کرده است: 1- غش: خیانت، نیرنگ وکلاه برداری. 2- تحقیر: خوار و کوچک شمردن دیگران و بیتوجهی به شخصیت آنها. 3- دشمنی: کینه توزی و درگیری. 4- حسادت: ناراحتشدن از خوبیهای دیگران و خیر دیگران رانخواستن. «و من غش اخاه وحقره وناواه جعل الله النار ماءواه، و من حسدمومنا انماث الایمان فیقلبه کما ینماث الملح فی الماء»; هرکسبه برادر مومنش نیرنگ زند و او را کوچک و خوار شمارد و با اودرگیر شود، خداوند جایگاهش را آتش قرار دهد و هرکه به مومنیحسادت ورزد ایمان در دلش آب شود، همانند آب شدن نمک در آب.» زیانهای غفلت از نماز«ویل للساهین عن الصلوات، النائمین فی الخلوات، المستهزئینبالله و آیاته فی الفترات، اولئک لاخلاق لهم فی الاخره و لایکلمهمالله و لا ینظرالیهم (8) ، یوم القیمه و لایزکیهم و لهم عذابالیم»; وای برغفلت کنندگان ازنماز، خواب رفتهگان در خلوتها وآنها که در زمان ضعف دین، خدا و نشانه هایش را تمسخر میکنند.آنها هیچ بهرهای درآخرت ندارند. خداوند در روز قیامتبا آنهاسخن نمیگوید و به آنها نگاه نمیکند و آنها را نمیبخشد و برایآنها عذابی دردناک است. امام صادق(ع) در ادامه سفارش هایش به عبدالله بن جندب فرمود: «یابن جندب! اقل النوم باللیل و الکلام بالنهار فما فی الجسدشییء اقل شکرا من العین و اللسان، فان ام سلیمان فالت لسلیمان(ع) یابنی ایاک و النوم فانه یفقرک یوم یحتاج الناس الیاعمالهم»; ای پسر جندب! در شب کم بخواب و در روز کم بگو، زیرادر جسم آدمی عضوی کم سپاستر از چشم و زبان نیست. همانا مادرسلیمان به سلیمان گفت: پسرم! از خواب بپرهیز، زیرا تو را درروزی که مردم به اعمال و کردار خود نیازمندند، سخت محتاجمیکند. باتوجه به نیاز طبیعی ولازم انسان به خواب، مذمت آن دراین سخنانمربوط به پرخوابی و خوابهایی است که انسان را از انجام وظایفدینی و دنیایی باز میدارد. پینوشتها: 1- رجال شیخ طوسی، ص226، 355 و379. 2- رجال علامه حلی، ص 105. 3- رجال کشی، ص 585. 4- تحف العقول، ص 311. 5- همان، ص 4. 6- بحارالانوار، ج 78، ص279، ح113. 7- ذاریات، آیه56. 8- جمله «ولاینظر الیهم» در نسخه تحف العقول نیست ولی دربحارالانوار آمده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 1:59 توسط خادمین اهل بیت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| زندگانی امام صادق ع |
سلام بر کسی که قبر خاکی و بدون زائرش یاد اور جنایت 8 شوال وهابیوت غرق ظلمت است
با تشکر از سایت حوزه و زحمات مدیران محترم ان اللهم عجل لولیک الفرج |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم مهر 1387 |
| نویسندگان |
|
خادمین اهل بیت ذوالفقار |
|
RSS
|